تبليغاتX
dosti

dosti

عشق مرکب حرکت است نه مقصدحرکت پس نگاه کن تو را به کجا می برد

تولد من

تولد من

راز تولد در دنیایی کوچک جوشید ، چشمانی در انتظار خیره ماند ، صدا سکوت شد ، زمان بر شاخه ی حرکت خشکید و ناگهان کودکی من در آغوش زندگی متولد شد .

زمان بر شاخه ی حرکت شکفت ، ستاره ها باریدن گرفتند ، فرشته ها رقصیدند ، مهتاب کودکی ام را بوسید اما چقدر زود دیر شد .

کودکی من همپای باد از زمان که درختی کهنه شده بود گذشت . صدای خنده هایش هنوز در خانه ی کوچک عروسک ها سر گردان بود که زندگی زیستن را به او آموخت . کودکی کم رنگ شد ، رویا ها پژ مردند ، زمان کهنه تر شد ، سایه ها بلند شدند و من همراه آنها قد کشیدم و زندگی می گفت باید زیست.

زمان گذشت و ساعت زندگی من بیست و یکبار نواخت .

کودکی خاطره شد . اکنون من در سایه ها محو هستم و دیگر در آغوش زندگی نمی گنجم اما زندگی می گوید باید زیست . هنوز صدای خنده های کودکی من در خانه ی کوچک عروسک ها سرگردان است و باز هم لحظه ای دیگر برای زیستن .

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 17:35  توسط amin  | 

فرشته

 

لامردعکسلامردعکسلامردعکس

لامردعکسلامردعکسلامردعکس

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 18:48  توسط amin  | 

زیباترین

نازنازلامرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 18:45  توسط amin  | 

پریا

 
 

نازنازلامرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 18:43  توسط amin  | 

سرخ مثل قلب تو

 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 11:3  توسط amin  | 

فرشته های زمینی

    
إ
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 11:0  توسط amin  | 

انتظار

 

انتظار آن لحظه آمد در شب

که منه گیج و خراب

در همان ظلمت تاریک و سیاه

پی یک برق نگاه

به تماشای دو چشمی بودم

که بسازد برای خستگی و التهاب

فرصتی .

تا که تفسیر کنم

خواب دیدن را برایش در خواب

حرفها میگویند

گفته ها میمانند

شاید از گفته پشیمان هستیم

شاید از بخت که بی اقبال شد

سخت حیران هستیم.

من به دنبال جوابی نیستم

چون که مغرورم از این دست زمان

چون که مسرورم از این آتش بی حاصل

که نامش شد فغان

چون که آموختم ز هجرت

مشق عبرت با زمان.

تا طلوع صبح دم

چشم تسلیم به نگاهی دارم

تا که شاید یائس خاموش مرا

به مصاف متعالی تجلا بخشد

تا که شاید صبح دم

زنگ بیداری ز امواج نوایش باشد

تا که شاید چشمش

روز آغاز مرا نقش ز لبخند سازد.

خیره شو بر من

که بعد از پلک چشمانت

من به دنبال همان انگیزه میگردم

باز بگذار آن نگاهت را

تا که نورش گرم سازد محفل سرد و خموشم را

که دگر از شهر من تا این نگاهت

فاصله هم دورتر است.

انتظار اینگونه آمد در شب

که به اشک جام چکیدیم

که ز سوز یک آه کشیدیم

که از این حسرت بیهوده

به انکار رمیدیم.

میروم دیگر که بودن را به فردا وبه دست تو امانت میسپارم

میروم دیگر

که باید رفت و از این انتظار

یک بیقرار را سوی آن جویبار به نقاشی کشم

میروم تا از نهال بیقرار یک انار

این بیابان را چو باغستان و صد رنگش کنم

میروم من

چون که دانم انتظار آن لحظه پایان دارد

که تو با شب در گشایی و غرق مهتابم کنی.......  

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 21:22  توسط amin  | 

درد دل

یکی از این شبای ناب

نگاه به آسمون و خواب

میبره چشمامو به اون

دنیایی که میده جواب

تمام این وجودمو

وجود پر سکوتمو

به عمق این شب میبره

نگاه گرمش با منه

میشنوه حرفهای منو

غصه و دردهای منو

میبینه اشکهای منو

میگیره دستهای منو

حالا که هست ستاره ای و قایق آواره ای

دریای من تو باش و شب هم آسمون ساده ای

میخوام تو این شب بمونم

چون که به خوابت مهمونم

تو یک ستاره باش تا من

ماه رو به دریات بشونم

اونی که از دنیا گذشت

اون قصه ها و سرگذشت

هر لحضه یادم میاره

اشک رو تو چشمام میزاره

میگم پناهم تو بودی

تو هر نگاهم تو بودی

همون صدایی که تو شب

میشد جوابم تو بودی

میگه حالا حنده ای کن

این دنیا رو بنده ای کن

ببین که داره میگزره

عمرت به باد باز دوباره

بدون که زندگی کمه

همش یه خواب مبهمه

تو رو اسیرت میکنه

عاقبت تو یه دمه

یه روز اسیر خاک میشی

بارون میاد نمناک میشی

یه قاصدک از راه میاد

باز دوباره آزاد میشی

ببین که میشه آب داد

این باغچه رو به خواب داد

به آسمون نوشت و رفت

شاید یه روز جواب داد

که هر چه هست و هر چه نیست

این قصه نامش زندگیست

پاینده است این راه زیست

تا چشمک ستاره ایست

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 21:17  توسط amin  | 

عشق سوختن است

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 20:33  توسط amin  | 

با من بمون


 
ممکن نيست بدانيم در بازی غريب و هزار رنگ زندگي چه بر سرمان خواهد آمد، ولي تصميم گيری درباره آنچه در درونمان رخ ميدهد ممکن است.
اين که چگونه تفسيرش کنيم، چه با آن بکنيم و آنچه سرانجام از اهميت واقعي برخوردار است، چيزی جز اين نيست .
 
 
 
عشق يعني سكوت لبهايم
عشق يعني مرگ بيان شاعر
عشق يعني جستجوي چشمان نوجواني
عشق يعني همين يك ، دو قدم تا سكوت
عشق يعني مفهوم همين ژاله سبز
عشق يعني قلم برداري
دست را آزاد كني
و چشمها را بسته
رنگها را در اختيار روحت بگذاري
تا با معنا لمس كند
شايد آسماني سبز ساخت
خورشيدي آبي
و صخره هايي نرم تر از روياها
من اگر من باشد
تبسم خدا يعني عشق
من اگر خود باشم
خشم ابليس يعني عشق
من اگر من باشم و براي من عاشق شوم
عشق يعني همين
عشق يعني صحبت چلچله ها را سخت نداني
با گلبرگ شبو دوستانه صحبتي شبانه كني
عشق يعني قطرات باران را ببوسي
عشق يعني زيبا ببيني
كه اگر بيننده باشي
نعش هفت سال پوسيده ، يعني تجسم زيبايي
عشق يعني همين كه هست را ببيني
در همين كه هست
همين ، كه هست ....
خورشيد را ببوسي تا لبهايت زلال شود

شبنم را در آغوش بكشي تا قلبت شعور پيدا كند
ذهنت را با نسيم صبح از غبار فهم ، نا فهم زمانه پاك كني
عشق يعني باور كني
شايد امسال بهار تا زمستان باقي بماند
كه اگر خود باشي
عشق يعني بي انتهايي
وقتي كه افق تير رس چشم تو باشد
راه بي معناست
 
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 20:25  توسط amin  | 


نمی خواهم جز من دوستدار ديگری باشی                                                                                                                                              تقدیم به زیباترین یارم که امیدوارم برام یاری همیشگی شه

دوستم داشته باش ، بادها دلتنگ‌‌اند ، دستها بيهوده ، چشمها بيرنگ‌اند

دوستم داشته باش ، شهرها مي‌لرزند ، برگها مي‌سوزند ، يادها مي‌گندند

باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز ، آشتي كن با رنگ ، عشقبازي با ساز

دوستم داشته باش ، سيبها خشكيده ، ياسها پوسيده ، شير هم ترسيده ،

 

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند ،" دوستت دارمها ، آه... چه كوتاهند ..."

 

دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران ، گرمتر از لبخند ، داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت ، شادتر خواهم شد ، نابتر،روشنتر،بارور خواهم شد

دوستم داشته باش ، برگ را باور كن ، آفتابي‌تر شو ، باغ را ازبر كن

 

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند ،" دوستت دارمها ، آه... چه كوتاهند..."

 

خواب ديدم؛ در خواب آب آبي‌تر بود ، روز پرسوز نبود ، زخم شرم‌آور بود

خواب ديديم درتو،رود از تب مي‌سوخت ، نور گيسو مي‌بافت ، باغچه گل مي‌دوخت

 

دوستم داشته باش ، عطرها در راهند ،" دوستت دارمها ، آه... چه كوتاهند ..."

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 11:7  توسط amin  |  یک نظر

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 20:21  توسط amin  | 

جدایی ....

 

 جدایی انتخاب من بود

 

همیشه از تنهایی می ترسیدم پس پیشقدم شدم آنرا انتخاب کردم

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 20:12  توسط amin  | 

بدون بی معرفت هنوز .....

                    aligoogooshaligoogoosh  aligoogooshaligoogooshaligoogooshaligoogooshaligoogooshaligoogoosh دلم میخواد یه چیزی رو بدونی

 

             دیگه نه عاشقی نه مهربونی

 

منم دیگه تصمیم و گرفتم اصلا نمیخوام که پیشم بمونی

 

یه شب که داشتم فکرام و میکردم دیدم با تو تلف شده جوونیم

 

یه جا یه جمله قشنگی دیدم

 

               (  عاشق و باید از خودت برونی)

         

چه شعرایی من واصه تو نوشتم تو همه چیز بودی جز آسمونی

 

یادت میاد منتم و کشیدی تا که فقط بهت بدم نشونی

 

یادت میاد روی درخت نوشتی  تا عمر داری برای من میخونی

 

یادت میاد حتی سلام منو گفتی به هیچ کسی نمیرسونی

 

حالا بیار عکسام و تا تموم شه اگه وقت داری اگه میتونی

 

نگو خجالت میکشی میدونم تو خیلی وقته دیگه مال اونی

 

خوش باشی هر جا که میری الهی       واصت تلافی نکنه زمونی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 11:24  توسط amin  | 

تنهائئ

عشق چیست ؟

از دریا پرسیدند .گفت: خشکیدن

از گل پرسیدند . گفت: پرپر شدن

از زمین پرسیدند . گفت : لرزیدن

از آسمان پرسیدند. گفت : باریدن

از انسان پرسیدند

ناگهان ندایی ازدرونش گفت:

جدایی !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 11:11  توسط amin  | 

من در این شهر غریب

                                      من در این خلوت تنهایی دل 

به تو ای پاک ترین خاطره ها

                                       به تو می اندیشم.............


مي رسد روزي كه بي من روزها را سر كني... مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني... مي رسد روزي كه تنها در كنار عكس من قصهء عشق كهنه ام را مو به مو از بر كني...

مي دوني چرا بين انگشتان دست فاصله هست؟ چون يه روزي يه دستي پيدا مي شه كه اين فاصله رو پر كنه


چه مي شد گر كه من با او تمام غصه هاي خويش مي گفتم
 

چه مي شد با كلامم من
 

غبار غم ز چهره ماهرويش پاك مي كردم
 

و مي گفتم كه او را دوست مي دارم
 

و او هم در جوابم جمله((من هم))
 

به من مي گفت

سکوت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 17:18  توسط amin  | 

 

بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شو م

 

وزجان و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم

 

 من نيستم چون ديگران بازيچه بازيگران

 

 اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم


روزی که دلش پیش دلم بود گرو

 

دستان مرا سخت فشرد که مرو

 

روزی که دلش به دیگری مایل شد

 

کفشای مرا جفت نمود که برو


 
چو رخت خویش بریستیم از این خاک         همه گفتند که با ما آشنا بود
 
ولی کسی ندانست این مسافر         با که بود و با که گفت و از کجا  بود .
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 17:7  توسط amin  | 



افسوس


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 17:0  توسط amin  |